پاییز 1387
من به دلايل مختلف اين وبسايت را به نزديك دو سال تجديد
اطلاعات نكرده بودم. در اين مدت اتفاقات بسياري افتاده كه لازم ميبينم قبل از
ارائه جديدترين اخبار حرفهاي، آنها را توضيح دهم.
برادر بزرگترم در تاريخ 1 خرداد 1386 در يك مراسم كوچك با
حضور بزرگترهاي دو خانواده با يك دوست قديمي و بسيار عزيز خانوادگي ازدواج كرد.
دوستي بين پدران ما به 50 سال قبل و دوستي مادران ما به زمان ازدواج والدين عروس
باز ميگردد، در نتيجه اين وصلت بسيار عزيز و مورد رضايت همگان، بخصوص پدرم، بود.
روز بعد، در 2 خرداد، تولد هفتاد سالگي مادرم را با باقيماندههاي كيك عروسي و در
ميان تزيينات عقدكنان جشن گرفتيم.
سه هفته بعد، در تاريخ 24 خرداد 1386 پدرم در خواب درگذشت.
او 78 سال داشت، و با وجود مقداري ضعف جسماني از زمان سكته قلبيش دو سال قبل،
نسبتا سلامت و كاملا هوشيار و فعال بود. براي خودش بهترين و راحتترين طريقه رفتن
بود، براي ما بعد از گذشت بيش از يك سال، هنوز ضربهاي هولناك. بايد در اينجا از
عروس عزيزمان و خانواده بزرگوار و پر محبتش قدرداني كنم كه با وجود سوگ خود ما را
همايت كرده و در اين دوران سخت در كنار ما بودند.

پدرم... هر فرزندي با والدين خود مشكلات خاصي دارد. اما در
طي اين چند سال اخير، ما اين مشكلات را رفع كرده بوديم و در يك حالت دوستي و محبت
صميمي قرار گرفته بوديم. تقريبا تمام برنامه روزانه من و مادرم به دور پدر ميچرخيد،
و بدون او زندگي ناگهان تهي شده بود.
هنوز مبهوت رفتن پدر بودم، كه خبر جانسوز ديگري رسيد:
استاد گرامي حسين ابراهيمي الوند
در تاريخ 3 مهر 1386 و درپي بسته شدن خانه ترجمه ديگر در برابر سرطان طاقت نياورد
و در اين نبرد چندين ساله شكست خورد.
درباره آقاي ابراهيمي مطالب بسياري گفته شده است، بخصوص در
يادبودها و بزرگداشتهايي كه در طي سال گذشته برگذار شد. خودم هر قدر از
بزرگواري، محبت و انسانيت اين استاد از دست رفته بگويم، كم گفتهام. او نخستين
"بزرگسالي" بود كه علاقه من به ادبيات علميتخيلي و فانتزي را جدي گرفت،
من را در كار ترجمه تشويق كرد و در راههاي پر نشيب و فراز حرفهاي راهنمايي ميكرد.
اين واقعه، كه چنان نزديك مرگ پدرم بود، من را به طور كامل از كار دلزده كرد.
اما زندگي ادامه دارد، و در زمستان همان سال خبردار شدم كه
دو عدد از مقالههايم، "درآمدي بر فانتزي" و "عامپسندانه"، كه
راستش آنها را كاملا فراموش كرده بودم، برگزيده هشتمين جشنواره مطبوعات كودك و
نوجوان شده بودند. اين مسئله دوباره كمي به من قوت قلب داد و به كُندي مشغول كار
ترجمه شدم.
ترجمه كتاب خرسي به نام پدينگتون به موقع براي
نمايشگاه كتاب 1387 توسط انتشارات قدياني
به چاپ رسيد، و شلوغي نمايشگاه و يافتن يك كتاب فانتزي اثر يك دختر 14 ساله
من را دوباره كاملا وارد كار كرد. كتاب مذكور را تحت عنوان شمشيربال ترجمه
كردم و تحت تاثير آن خود كتابي تحت عنوان ننهبَختك و مرغ زرتاج نوشتم.
اكنون هنوز به دنبال ناشر براي اين دو كتاب، مجموعه داستاني ماجراهاي ليلا
و نيز مجموعه داستانهاي مومين اثر تووه يانسون ميباشم.
در همين حال، در اين سال عضو انجمن نويسندگان كودك و
نوجوان شدم. قابل توجه است در ساختمان همين انجمن بود
كه نخستين بار با آقاي ابراهيمي آشنا شده بودم و ما اولين بحث داغ خود درباره
نويسندههاي تخيل علمي را انجام داده بوديم. آقاي شهرام اقبالزاده، كه خود استادي
قدير ميباشد و از دوستان و همكاران آقاي ابراهيمي بود، نيز در اين جمع حضور دارند
و با همراهي آقاي اسماعيليان، آقاي قصاع و آقاي تويسركاني يك كارگروه ادبيات تخيل
علمي و فانتزي تشكيل دادند كه من (بيچاره) را به عنوان متخصص ادبيات فانتزي انتخاب
كردند. نيز افتخار برگزاري نخستين جلسه عمومي
كارگروه و معرفي ادبيات فانتزي نصيب من
شد. بايد از اعضاي كارگروه ادبيات نمايشي براي حضورشان در اين جلسه تشكر كنم. در
اين فاصله اولين جلسه معرفي تخيل علمي نيز صورت گرفت كه متاسفانه به علت بيماري
نتوانستم در آن شركت كنم. علاقمندان ميتوانند از طريق سايت انجمن از زمان برگزاري
جلسات بعدي مطلع شوند.
و همين يكي دو ماه پيش بود كه خبر بسيار عجيبي به من رسيد -
كتاب خرسي به نام پدينگتون برگزيده كتاب فصل بهار 1387 شده بود! فقط جاي
پدرم خالي، كه اگر بود چقدر درباره اين مطلب پُز ميداد و براي همه تعريف ميكرد...